انتظار

کلاغها پشت پنجره ی اتاقم میخوانند


نمیدانم باید خواندنشان را به فال نیک بگیرم یا نه


دیروز قاصدکی دیدم 


از تو برایش گفتم و رهایش کردم 


اما نه از قاصدک خبری شد و نه از تو


حالا دلم را به صدای کلاغها خوش کرده ام


انتظار میکشم تا از تو خبری برایم بیاوردند


بودنت

بودنت ارامم میکند


نبودنت ویرانم


اندکی سکوت میباید


تا بغض نبودنهایت را بگریم...!