X
تبلیغات
♥♥♥...بهونه...♥♥♥

♥♥♥...بهونه...♥♥♥

من پر از بهانه ام...من غزل غزل ترانه ام..بر فراز آسمان آبی ات هست آشیانه ام... من بهاری بهاری ام..

نفرین بر تمام مردانی که مرد نیستند


نفرین بر انها که یادشان روز انسان را خراب میکند


مرگ بر مردمانی که از مردانگی و غیرت بویی نبردند و پست زندگانی به سر میبرند....


http://sahar2874.persiangig.com/image/12169%5B1%5D.jpg

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 1:0 توسط الهه|

آنگاه که با دستانت واژه ي عشق را بر قلبم مي نوشتي

سواد نداشتم اما به دستان تو اعتماد داشتم


حالا سواد دارم اما ديگر به چشمانم هم اعتماد ندارم



نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 0:57 توسط الهه|


اندوه تازه ای نیست

دلتنگی من و...

بی تفاوتی آدم ها...!!!
http://s1.picofile.com/file/6390857142/01.jpg

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 0:53 توسط الهه|

بازنده منم

که در را باز می گذارم

شاید که بازگردی

دزد هم که بیاید ..

چیز مهمی برای بردن نمی یابد

مهم من بودم

که تو بردی...!


http://0000.4.img98.net/out.php/i56431_the-moment-silhouette-win62d-h.jpg

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 0:51 توسط الهه|

قطارها بیهوده میپرسند:

« چی؟ چی؟ » در انتهای ریلها،



هیچ کس و هیچ چیز،


در انتظارشان نیست .


نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 15:3 توسط الهه|

باران ببار که دلم غمگین است

اشک بریز که دلم سنگین است

ابر ببار که آسمان دلگیر است

ماه بتاب که دلم تاریک است

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 14:58 توسط الهه|

.پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست ..... 


هر وقت با تیکه های شکسته ی دل یک نفر 


یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی



نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:10 توسط الهه|

متــــــــاسفم


نه براـے تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست
نه براـے خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ بـــرایم
متاسفم که چرا مزه ے عشـــــــق را
از دستـــــــــ تــــــو چشیــــدم
تا همیشه در شکـــــــــــ دروغ بودنش بمـــانم...!
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 13:34 توسط الهه|

نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند

می گویند حساسیت فصلی است

آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 20:33 توسط الهه|

صدایت می کنم

در لحظه های خیس نیایش

لحظه هایی از جنس پرستش

با تو سخن میگویم گاه با زبان

گاه با اشک.....

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 13:48 توسط الهه|

کاشکی گاهی وقتا خدا از پشت اون ابر ها میومد بیرون

و گوشم رو محکم می گرفت و داد می زد که


آهـــــــــــــــــای !!!


بگیر بشین سر جات اینقده غر نزن…. همینه که هست !


بعد یک چشمک می زد و آروم توی گوشم می گفت


همه چی درست میشه….

*****

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 13:44 توسط الهه|

نقاش باشی چقدر می گیری بیایی صفحه های سیاه دلم را رنگ کنی؟


بعد برای دیوار اتاقم ، یک روز آفتابی بکشی که نور آفتاب تا میانه


 اتاق آمده باشد ...



راستی،


من روی صورتم یک خنده می خواهم نرخ خنده که گران نیست؟

hamtaraneh.com
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:31 توسط الهه|

به دو راهی های زمین که می رسم


چشم به آسمان می دوزم!


آنجا راه همیشه یکی ست...


http://iresa1369.persiangig.com/m/tumblr_lfhus2Of871qcht80o1_500_large.jpg

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:9 توسط الهه|

اگر روزی دلم گرفت

یادم باشد خدا با من است

یادم باشد که فرشته ها برایم دعا خواهند کرد

که قاصدکی در راه است

که فردا منتظرم می ماند

که من راه رفتن میدانم و دویدن

و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد

که خدا این جاست

در همین نزدیکی ها


نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:5 توسط الهه|

همـــه میتــونــن اسمـــت رو صـــدا کنن،

امـــا …

کـم هستــن کســایــی کــه وقتــی اسمــت رو میـــگن لـــذت میبـــری

و بــا تمـــام وجــود در جـــوابشــون دوســـت داری بــگــــی

جـــــــــــــــــانـــم ...


نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 10:57 توسط الهه|

كلافـــه ام

درست شبيـــه لحظـــه ای كـه

مـــادربـــزرگـــــــ

نمی توانـــد ســـوزن نـــخ كنـــد !


نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 10:55 توسط الهه|


بـُـگـذار

آنچه از دسـ ـت رفتنے اسـ ـت

از دسـ ـت برود !

مـَ ـن آنچــــ ـه را میخواهـــ ــم

که به رنگ التـ ـماس

نـَـیــــــــــآلوده باشـ ـد. . . !

http://lovetarin.org/wp-content/uploads/2010/09/www.LOvetarin.com-and-ghamgin-photo1.jpg
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 23:50 توسط الهه|

هـرکه مــی خــواهـی بـــاش

ایـن عادت مُـــشتَــرک انسـانهــاســت

تـــو نیــز ، روزی , ســاعـتی , لـَحظــه ای

احــساس خـواهـی کـرد کـــه . . .

هیــچکـَـس دوسـتت نَــدارد

http://lovetarin.org/wp-content/uploads/2010/10/www.LOvetarin.com-love-photo-7.jpg
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 23:45 توسط الهه|

رشته ی محبت را باید به ضریح دلی بست...


که خیال کوچ کردن نداشته باشد...

http://lovetarin.org/wp-content/uploads/2010/10/www.LOvetarin.com-love-photo.jpg
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 23:43 توسط الهه|

خواهش می کنم


پنجره را باز بگذار و برو ...


هوای دلم


به وسعت ِ تمام ِ حرف های نگفته ،


گرفته است !

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 12:32 توسط الهه|

خداوندا

این روزها

نمازم را

شکسته می خوانم

چهار فرسخ

دور افتاده ام

از نگاهت

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 15:10 توسط الهه|

زن كه باشي،حريص مي شوي، حسود مي شوي،

به كم قانع نيستي،مي خواهي به تمامي از آن تو باشد،

مي خواهي آن عطر مردانه تنها براي تو باشد،

تنها تو ببويي،

ديوانه ايي و تمام ديوانگي ها را از بَري،


مي خواهي شهرزادي باشي تك شهريار،

مي خواهي تمامي قصه ها را تنها گوش او گوش باشد.

مي داني زن كه باشي بايد صبور باشي،درد بكشي،


مدارا كني،بغض خفه ات كند و تو لبخند بر لب داشته باشي،

بايد بغض ها را خاك كني.

اما مي داني رفيق،زن كه باشي گاهي دلت مي خواهد دختركي باشي عبوس و بهانه گير،


گريه كني،فرياد بزني و هر چيزي دَم دستت بود را پرت كني،


اشك بريزي بي بهانه،به هر بهانه،

نگران نباشي كه چشم هايت قرمز شده،سايه چشمت خراب شده، ريملت مي ريزد،لكه اش به روي

پيراهن او مي ماند،

رد اشك كرم پودرت را خراب مي كند.

ساده باشي،بي ادعا،


مي داني محبوبم هميشه گريه يك زن از اين نيست كه چيزي دلش را شكسته،يا از حرفي يا كاري

رنجيده،


گاهي تنها براي اين است كه تو صدايش كني،در آغوشش بگيري و او بي دفاع،دلش بلرزد،

قلبش تند تر بزند،


نفسش به شماره بيافتد،سرش را روي سينه تو بگذارد و با ضربان قلب تو آرام بگيرد

و بداند تنها يك مرد در اين دنيا هست كه كافي است پاي او در ميان باشد،

كافي است تو بگويي و او بشنود كه دوستش داري،


لعنتي حالا كه اينها را دانستي آغوشت را باز كن،


بهشت يعني اين كه تو دستتت را به سمت من دراز كني،

مرا به سمت خودت بكشي و در آغوشت نگه داري،

بهشت اينجاست و مي توان در اين لحظه مُرد.


نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 15:6 توسط الهه|

هــر آهـنـگـي کـه گـوش مـيـدهـم ،

بـه هـر زبـانـي کـه بـاشـد

، بـغـضـم را مـيـشـکـنـد . . .

نـمـي دانـم . . . بـغـضـم بـه چـنـد زبـان زنـده دنـيـا مـسـلـط اسـت


http://www.up98.org/upload/server1/01/z/8scvf5vscbnsn3df8p76.jpg

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 14:54 توسط الهه|

من یک دختـــــــر ایــــرانـــیـــــم
بــــــــدان "حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود

تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد

روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته

ارزان نمی فروشمش

دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد

بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش../.

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 14:29 توسط الهه|

- سعى كنید استاد تغيير باشید، نه قربانى تقدير.


- گمشده این نسل اعتماد است نه اعتقاد! اما افسوس که نه بر اعتماد اعتقادیست، و نه بر اعتقادها اعتماد.


- مودبانه رها کردن یک تقاضا، بهتر از برآوردن یک تقاضا با خشونت است.


- رفاقت معرفت می‌خواهد، وگرنه با یک استخوان صد سگ رفیقت می‌شوند.


- مترسک عروسک زشتی‌ست که از مزرعه مراقبت می‌کند، و آدمی مترسک زیبایی‌ست که جهان را می‌ترساند.


- سال‌هاست که معنای این را نفهمیده‌ام “رفت و آمد” یا “آمد‌ و رفت” ؟ آدم‌ها می‌روند که برگردند!؟، یا می‌آیند که بروند!؟


- آنان که عوض شدنشان بعید است؛ عوضی شدنشان قطعی‌ست.


- کسی که دم به دقیقه حرف از رفتن میزند اهل رفتن نیست، از کسی بترس که هیچوقت چیزی از رفتن نمیگوید.


- در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلمو ستم زندگی میکنند و بر حسینی می‌گریند که آزاده زیست.

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:49 توسط الهه|


خدانگهدار...

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 17:17 توسط الهه|


باورامید در میان احساسم می خشکد.

تبری در میان دستانم، بی رحمانه ریشه آرزوهایم رامی زند

 تا مبادا رویایی جایگزین آنها شود
.


اینک در برهوت احساسم نشسته ام وبه زمینی چشم دوخته ام

 که تنها مترسکی لرزان در

گوشه ای از آن نگاهم می کند
.

غروب به آخر راهش می رسد

ومن برای مرگ آرزوهایم جشن ماتم می گیرم
.

دیگر نمی توانم حرف دل را پشت قلم پنهان کنم،

 هر چند که دیگر این روزها کسی مجالی

برای خواندن بهونه های بغض گرفته ندارد
!

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 0:23 توسط الهه|

روزگار همچنان می گذرد تازیانه اش را بر اندامم هنوز احساس میکنم

سنگینی بارش شانه هایم را خرد کرده

هر ثانیه صدای شکسته شدن استخوان هایم را می شنوم

سکوت میکنم و دم نمی آورم شاید رازیست در این زندگی که من قادر به درک آن نیستم

امید هایم از پس هم یک به یک به تلی از خاکستر تبدیل می شوند

باز دل سوخته من به دنبال روزنه ایست برای امید دوباره

هر روز با این آرزو بر می خیزیم و هر شب آرزوی سوخته ام را در دلم دفن می کنم

وای از آن روز می ترسم

می ترسم از آن روز که در قبرستان دلم جایی برای دفن خاکستر آرزوهایم نباشد

نمی دانم دیگر آن روز چه باید کرد ؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 0:14 توسط الهه|

من نه  عاشق هستم

 و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من

 خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب

 که به صد عشق و هوس می ارزد



نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 14:24 توسط الهه|

خراب میکند افکارم ذهن درگیرم را

میخواهم بگذارم و بروم

 روحم قفس تنگ تنم را نمیخواهد

پر پروازم ارزوست


نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 18:23 توسط الهه|


آخرين مطالب
» سخن من به مردان
» بی اعتماد
» ادمهای بی تفاوت
» بازنده
» هیچکس نیست
» دلم تاریک است
» پازل
» متــــــــاسفم
» فصل بی تو
» صدایت می کنم


Design By : Pichak